دیده باز کن!
تا سُهره دگر باره
در چشمانت
بخواند ترانه رسوایی 
این سر بازار را /
و سه تار
از تار تار گیسویت
به شانه نشانه بدهد

از درد شانه 
مچاله شد پهلویم
دستم ریخت
واژه ها سرنگون شدند
بختم کج آمد و از سر دیوار همسایه پیچک خانه ما بالا آورد

آخرین شاخه های
خالی خیال انگیز دستانش را
خشک و تر سوخت
سردی یخ حوض
و گرمی تند تند نفس ات
برایم خاطره شد
مریم ها برای رسیدن
به ماه قد کشیدند
اروسی ها برای آمدنت
آرایش کردند
دیوانه بودم و
نمی دانستی
حالا که تا دیلاغ درد
همیشه سفر می کنی
مسافر شب مهتابی هرشبم
سر ساعت بیست وچهار

#علیرضا-ناظمی
پنجم شهریور۱۳۹۹