تایتل قالب


۵ مطلب با موضوع «آزاد» ثبت شده است

مرا به فصل صداقت شبی تو مهمان کن
کنار جاری اندیشه های پاک و زلال
ببر مرا به شب انقلاب چشمانت

به دلم مرثیه هایی زسوگ می خوانند

صدای ضجه بلند است در شبانگاهم

مرا به سوی تنوری  زهُرمِ غم نبرم

مرا به سمت ملال، ازدحامِ غم نبرم

مرا به شُرب مدامِ مِی اَلم نبرم

مرا به سور سراب تَوهّمم نبرم

مرا بیا عزیز نگارم  ببر به سوی چمن

مرا بیا  زمحبت بگو کلام وسخن

مرابیا ببر از کنج این حصار مِحَن

مرا بیا تو ببوس از سه کنج کام ودهن

به چشم ناز خودت هم مرا تو مهمان کن
شهید کشته آن دیدگان بی تابم

#علی رضا ناظمی


علیرضا ناظمی ۹۹-۳-۲۳ ۰ ۰ ۸۶

علیرضا ناظمی ۹۹-۳-۲۳ ۰ ۰ ۸۶


(روایت باشتا)
باز اول دی شد

انگورها در این  سَبو مِی شد
شادی مُدامُ پِی در پِی شد
مُطرب به رقص از نغمهِ ی نِی شد
غم ها همه یک یک ببین تِی شد
باز اول دی شد
آمد زمستانِ قشنگِ مهربانی ها
آن لحظه هایِ  شادمانی ها
آن رَستخیزِ جاودانی ها
فصلِ حیاتِ شمعدانی ها
وقتِ قشنگ قِصه خوانی ها
باز اول دی شد
شد دفترِ فصلِ زمستان باز
هر صفحه اش دیباچهِ ی اعجاز
بَر بَرگِ برگِ آن رَدِّ آغاز
بر سَطر ،سَطرش واژه های ناز
 با واژه هایش شعرها دمساز
باز اول دی شد
از مقدمش خورشید رخشیده
برساقِ گُلها عِطر پاشیده
شبنم جمالِ شاخه بوسیده
در کوچه باغان تاک رقصیده
گیسوی ِ ابرِ  تار  لرزیده
باز اول دی شد
سُرمه  به چِشمان   شهر درخواب است
بر فرشِ کوچه   برگ بی تاب است
گیسویِ دلبر  پیچ در تاب است
دل در هوایِ ماهُ مَهتاب است
هرجا سخن ازعشقُ مِحراب است
باز اول دی شد 
جانا ،ترا محتاج دیدارم
یادت همیشه با من ای یارم
در سر هوایِ عشق  تو دارم
باتو به هر لحظه به لب دارم
این جمله را ،من دوستت دارم
باز اول دی شد
درجان ُ ِدل   یادِ تو غوغا کرد
در جانِ من اندیشه برپا کرد
یلدا شدُ مجلس مُهیّا کرد
آذین تمامِ شهر یکجا کرد
بر مقدمت گُل بَر چلیپا کرد
باز اول دی شد
هر دم ترا مشتاقِ دیدارم
هیهات اگر دست از تو بردارم
امیدِ دیدارِ تو شد کارم
در دل نهالِ عشق می کارم
بنشین کنارم حرف‌ها دارم
باز اول دی شد
جانا بیا در من قیامی کن
از هجرُ غُربت انتقامی کن
این شانه ها  را  نردبامی کن
بالا برو  دل را   سلامی کن
یک لحظه با ما تو کلامی کن
باز اول دی شد
باتو جهان زیباُ  پُر معناست، می دانم
آری جمالت پاکُ بی همتاست ، می دانم
با تو دلم قُرص  از همه غمهاست ، می دانم
وقتی تو هستی زندگی زیباست ، می دانم
این بودنت انبوه یک رویاست ،می دانم
باز اول دی شد
بادست خود بندم زپا واکن
من را دوباره باز احیاکن
دستی بجنبان باز غوغا کن
چشم مرا جانا توبینا کن
در جان من شوری تو برپا کن
باز اول دی شد
بی تو جهانی پاک معیوب است جانانم
این حس وحالم، حالِ  مغلوب است جانانم
حال دلم ازبودنت خوب است جانانم
تو هستی و حالم چه مطلوب است جانانم
تو هستی واین عشق مرغوب است جانانم
باز اول دی شد
امشب شب ما را مُنَوّر کردیوممنون
کاشانه ما را پر اختر کردیوممنون
چشم ودل ما را مُصَّدَّر کردیوممنون
این شادی  ما را مُکَرّر کردیوممنون
اشعار ما را هم تو از بر کردیوممنون
باز اول دی شد
پس باشتا صبح سعادت را ببینم من
پس باشتا شام  شهادت راببینم من
پس باشتا نور عدالت  راببینم من
پس باشتا روز ولادت  راببینم من
پس باشتا اوج  سیادت راببینم من
         پس باشتا.......




 


علیرضا ناظمی ۹۸-۹-۳۰ ۰ ۰ ۲۰۵

علیرضا ناظمی ۹۸-۹-۳۰ ۰ ۰ ۲۰۵



آهسته تر از  نم غم عشق
 گام تو بر این رخ خیال است
این حس خزان شدن گذشته
رفتن ز حریم تو محال است
چون برف، به سر سپید خطی
بر زلف سیاه شب  در آمد
ردی شد و راه رانشان داد
این دل به کمند  دلبر آمد
بی تو به کدام حالت غم
مشغول وپناه برده باشم
از عشق تو با کدام واژه
در  دکلمه غم شمرده باشم
اینجا سخن از ترانه سخت است
یک مثنوی غمین به کارم
دیوانی از آن سرودن سرد
افتاده به سمت اختیارم
اینجا که دوسه سطر پارسی هست
درکنج رباعی نوایم
یک عالمه شکوه مانده باشوق
درجمله ی قطعه پاره هایم
اینجا نه غزل نه بیت ومصرع
حال خوشی از غمت ندارند
اینجا همه در غمند وابیات
آرام ز رفتنت ندارند
اینجا سخن از غم است و آشوب
در دکلمه ها هزار درد است
فانوس بیاور ای نگارم
درکنج غمم، هوا چه سرد است
اینجا به کلام حرف عشق است
درلفظ وسخن دلی فسرده
اینجا همه جاست تاروتاریک
اینجا دل من زغصه مرده
اینجا تو دوباره کن طلوعی
تا کل حیات جان بگیرد
اینجا تو بیار شب چراغی
تا روح ستاره ای نمیرد


علیرضا ناظمی ۹۸-۹-۰۴ ۰ ۰ ۲۱۴

علیرضا ناظمی ۹۸-۹-۰۴ ۰ ۰ ۲۱۴


درعشق غمی نهفته
هردم
درغم شرری نهفته
هر دم
درهرشرری نهفته
غم هم
این عشق عجب حکایتی شد
ما را به غم تو مبتلا کرد
آنجا به غم تو آشنا کرد
بارنج فراق غم بپا کرد
باشعر زغم ترانه ها کرد
خندید به حال زارم آخر
مجنون  وبه عشق مبتلا کرد
از جام وفا مرا صفا داد
از درد به جام ما بلا داد
یکدم زعنایتی شبانه
سجاده ای از من ودعا داد
من شاکر لطف حی سبحان
من خادم درگه توسلطان
من عاشق  یارم ازدل وجان
جانا بکن استجابتی نو
عاشق شدم وحکایتی نو
درجام من ازوفا بلا ریز
درباده ما  می  صفا ریز
ممنون تو ام خدای سبحان
حال دلم از غمش پریشان
داغ غم او به جام ماکن
مارابه غمش تو مبتلا کن


علیرضا ناظمی ۹۸-۸-۲۰ ۰ ۰ ۲۳۲

علیرضا ناظمی ۹۸-۸-۲۰ ۰ ۰ ۲۳۲



دور ازفراق وهجر یار
دور از غم وآزردگی
یادرغم واندوه کار
همراه ماباشد نگار
شیرین ترین روزگار
زیباترین داستان
یا بهترین عاشقی
شیواترین دلدادگی
باباغبان دربوستان
باکوه اندرکوهسار
بامرغ! امادرقفس
هم وآله وشیدا شدن
باعشق هم آواشدن
بایارهم پیمان شدن
باآب اندر جویبار
بایاردریک عشق پاک...!



 


علیرضا ناظمی ۹۸-۸-۰۹ ۰ ۰ ۲۱۶

علیرضا ناظمی ۹۸-۸-۰۹ ۰ ۰ ۲۱۶


شعرهای علیرضا ناظمی

اشعار و سروده های پارسی شاعر علیرضا ناظمی(ناظم)