میان همهمه/
قد  برافراشته
واگویه های دشت
بر پهنه  خاک شوره زار
ایستاده ام ،در مسیرخنکای باد شمالی
که صورتم را /
گوشمالی می دهدبا هُرم نوازشگرش

جنوبم  جنونم
در شرق/
به نظاره ام بر مسیر ریز گردها
میان /
شوری خاک و تلخی آبش
که زهر مار را /
تعارف می کند در سراب تشنگی
به رهگذران کاسه حباب در دست
خاک رس های ترک پا
مرا به مهمانی می خوانند
و بوته های گز دشنه در دست
نجواهایی دارند در آغوش باد
از شانه هایشان که چه دردها
به دوش می کشند
از بهار زمستان تا پائیز  تابستان
گوشم را گوشم را
پراست از زوزه خاک ماسیده در لاله اش
لبالب است از بوسه های گَرد برچشم
تا خوب بیالامد بامن در طپش ابدی
اینجا فصل بادهای اردیبهشتی بی داد میکند وقتی ستاره ها در خوابی عمیق اند
ومه رقص کنان دست در آغوش جاده ودشت دارد در فصل های برگ ریزان وسرما
به تمسخر
ومن تنها میراث دار این برهوت
وقتی،
دل به عشق دشتی لم یزرع دارم

#علی رضا_ناظمی

۱۵اردی بهشت ۱۳۹۹

در گرگ ومیش،
حوالی کوچه های
سحرگاهی 
چراغ های  غم
آویزان اند در طول
منحنی خطوط لامسه
بربسترم
سرخ آمدی وسپید رفتی
چشمانم سایه های ترا
روی دیوارها بو می کشند
برای بالش خیسم
حس نفسگیر لبخندی
قهقهه هایت تا پاسی از دقایق خلوتم
«مجنونوم کردی ای عاشق» می خواند
وصدای ملیح موج گون
گوش ماهی های زینتی هنوز دروازه های شب را نبسته
آرامم،رامم
ودر سکوت ممتد لبخندت در دامم
#علیرضا-ناظمی
۱۱مهر ۱۳۹۹