تایتل قالب


۴۷ مطلب با موضوع «غزل» ثبت شده است

ت/ ت /ت...

آمد  مه   تیر  و به چشمان   شد پدیدار
هم  نسترن  با  نرگس  مستش  به گلزار

در   بوستان ها    خنده  بر لب   بلبلانند
بر  شاخساران در  شعف   پروانه  با سار

در  رقص   آمد  شاخه های   بید مجنون
در  شورش  آمد  نغمه های  چنگ  با  تار

شوری به دلها شد  هویدا      از قدومش
در  جنبش  آمد  این سپهر  و  چرخ  پرگار

بینا  شد از نور   حضورش چشم      عالم
هم شد جهان   از   این   تولد  شاد  بسیار

شد  چشمها   روشن   همه   از   مقدم  او
چونکه   میسر   شد   وصال   حضرت یار

هر عارفی شد واله    از  این لطف معبود
هر عاشقی در سجده شد  با چشم پربار

شمس   الهی   شد   هویدا     دیده   بگشا
اینجا  به  ظلمت    روشنا   آمد    پدیدار

 


علیرضا ناظمی ۹۹-۴-۲۴ ۰ ۰ ۲۰۷

علیرضا ناظمی ۹۹-۴-۲۴ ۰ ۰ ۲۰۷



دیدم  جمال  یار  و   قرارم  زکف ربود

تمثالِ  بی  مثال   گلستان    مِهر وجود

چونان  شرر   بپاشد  از آن نازنین  جمال

غم  را  ، هزار مرتبه  در  این دلم فزود

ناکرده  هیچ  ظلم ،  ولی   چشمهای او

بر  من جهان تازه ای از مهر می گشود

تسلیم  عشق این دل محزون ما شد و

آرام  در بسیط  سخن  چامه ای سرود

ننگر  به  حال  این  دل از غم مُشوشم

بنگر  به  اعتصام ، به آن فَّرو این فرود

#علیرضا_ناظمی


علیرضا ناظمی ۹۹-۳-۱۰ ۰ ۰ ۹۲

علیرضا ناظمی ۹۹-۳-۱۰ ۰ ۰ ۹۲


درخشان  گوهری  در  چشم  من  یکدم  هویدا  شد
که  از   نور رخش  چشمان  من   یکباره  بینا    شد

 

پری  ماه   چهره  ،   شمس  نور  افشان     رویاهام
گل  اندام  قشنگی   که  ز مهرش   دیده  دریا   شد

 

در  آغوشش  گرفتم  جای ،  و  بوسیدم  لبانش   را
و دستش  را  که  بوسیدم  حسابی  این دلم وا شد

 

ز لطف  ایزد  یکتا  بسی  خرسند  و       خوشبختم
که  از  لطف  وجودش   مهر  او  هم  در دلم جا شد

 

نشستم  در  حضورش   با  دو  صد  شور   و شعف
آنجا ،  کنارش   گفتگوهایی   صمیمی  نیز  برپا شد

 

منم   خرسند  از  این  دیدار  و صد  امید  هم  دارم
فدایی  درش  گردم   اگر   این   امر      انشا     شد

 

پذیرفتم     وجودش   را   و  مشتاقم   به  همراهی
اگر   ایشان   پسندیدند   و  این  سر  فصل امضا شد

 

به  جان  ناظم  عاشق   قسم    خوردم   که   تا  آخر
بمانم    در  کنار   یار      مجالی     گر         مهیا شد

 

#علیرضا_ناظمی


علیرضا ناظمی ۹۹-۱-۳۱ ۰ ۰ ۱۴۳

علیرضا ناظمی ۹۹-۱-۳۱ ۰ ۰ ۱۴۳


این خانه که  امید دل و روضه جان است
چشمم به درش مانده به امید جهان است

از تاج درش ریخته بر کوچه ،چه عطری
سبزی  گل مشربه اش ورد زبان است

برده است به تاراج همه عقل وحواسم
بانوی عزیزی که در این ملک نهان است

از زمزمه عطر حضورش که ،چه داند؟
خورشید بلنداست که در چشم عیان است

وز لعل لبش هرچه بگویم به گزافه است
تفسیر در این مرتبه خود نقص بیان است

از حال دل ماه پریچهره در این کوی
سرتا سر این شهر به چشمی نگران است

ما را به سرکوی تو جانا که دهد راه
جز حضرت ارباب، که آگاه زمان است

امید که این تحفه ناچیز زیاران بپذیری
از رشته مهری که در این کلک وزبان است


علیرضا ناظمی ۹۹-۱-۲۵ ۰ ۰ ۱۵۳

علیرضا ناظمی ۹۹-۱-۲۵ ۰ ۰ ۱۵۳


آنقدر در کوی تو حیران وسرگردان شوم
در غم هجران تو در خون خود غلطان شوم
همچو مجنون مسلکان در کوی تو مسکن کنم
یا برای وصل تو ای یار در زندان شوم
ای که عشقت از ازل با هستیم پیوند خورد
گو چگونه درد هجرت را کنون درمان شوم
در دو چشمم نازنینا جستجو کن اشک را چون توانم نازنین در هجر تو خندان شوم
کی توانم در دلت  ای دلبر ای  زیبای من
ساعتی را جای گیرم اندر آن مهمان شوم


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۶ ۰ ۰ ۳۷۸

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۶ ۰ ۰ ۳۷۸



رهی سوی وصال یار می خواهم نشانم ده
قفس اینجا برای عشق دلبر تنگ می باشد
نوا وغصه دارم دردل ازهجران  نمی دانی!
وپاداش سرسودایی من سنگ می باشد
رسیده موسم وصل ولب لعل نگار ما
فراق ما وآن دلبر دو صد فرسنگ می باشد
وظیفه حکم این دارم سوالی ازتو بنمایم
مگو ازعشق بی پایان که حکم جنگ می باشد
نه پای آمدن دارم نه درسر شوق ماندن را
که پای این دل عاشق همیشه لنگ می باشد
هنر درشعر ودرظلمت ضمیمه باکلام ما
دراین شعر ودراین دفتر به آب ورنگ می باشد
بیا بنمای ره کوتاه لبم رابوسه باران کن
که گویند عاشقان یارت چه شوخ وشنگ می باشد


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۰ ۰ ۰ ۴۱۹

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۰ ۰ ۰ ۴۱۹


آنقدر در کوی تو حیران وسرگردان شوم
در غم هجران تو در خون خود غلطان شوم
همچو مجنون مسلکان در کوی تو مسکن کنم
یا برای وصل تو ای یار در زندان شوم
ای که عشقت از ازل با هستیم پیوند خورد
گو چگونه درد هجرت را کنون درمان شوم
در دو چشمم نازنینا جستجو کن اشک را 

چون توانم‌نازنین در هجر تو خندان شوم

کی توانم در دلت  ای دلبر ای  زیبای من
ساعتی را جای گیرم اندر آن مهمان شوم


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۰ ۰ ۰ ۴۳۰

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۱۰ ۰ ۰ ۴۳۰



ازغم عشق تودرشوردلم افتاده
پای من درگل این عشق چلیپامانده
صدجفاکرده به من دلبرمن امادل
روزوشب درطلب عشق رخش وامانده
غم به دل مانده زجورغم ایام فراق
یاد آن دلبرما دردل شیدا مانده
ره نهم درسرکویش به امیددیدار
سرسپارم به درش تارمقی جامانده
گه به این (ناظم) غمدیده توبنما نظری
اگرازرحم به جانت غم ماجامانده


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۰۴ ۱ ۰ ۴۱۷

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۱-۰۴ ۱ ۰ ۴۱۷


تو چه کردی که مرا عاشق و شیدا کردی
وچه آشوب در این معرکه بر پا کردی
عاشق چشم خمار توشدم وقتی که
آمدی وبه دلم شورش وغوغا کردی
باختم دل به کمند سر زُلفان سیات
لامروت تو چه بندی زسر زلف به پاها کردی
غمزه ی برق نگاه تو مرا کرد اسیر
این چه مِهر یست که با چشم من انشا کردی
ناله ها دارم از آنروز که دیدم به دَمی
چادر خویش زعِشوه به بَرم وا کردی
شال روی سر تو جادوی عرفان می کرد
وقتی آنرا به بَر زلفِ چلیپا کردی
مَردم چشم تو بُرد از دل من صبر وقرار
چونکه آنرا زِ چپ وراست هویدا کردی
سینه چاک غم توگشتم و مجنون فراق
از همانروز که درکُنج دلم جا کردی
نازنین،  آمدی و قلب و دلم خانه توست
آفرین ، خوب به دل منزل و مأوا کردی
آمدی لطف خدا شامل حالم شد و باز
چقدر  هَمهمه در این دل رسوا  کردی
شعبده  کردی و از واژه دلم شعر نوشت
عشق را آمدی و معنی و معنا کردی
روی قلبم شده حَک عِقد میان من وتوست
عَهد عشقی که بر این صفحه توامضا کردی


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۰-۲۶ ۰ ۰ ۳۵۸

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۰-۲۶ ۰ ۰ ۳۵۸


به دیدگان من ای جان جمال تو زیباست
شکوه و شوکت وفَرّ وکمال تو والاست
توخود چو شمس عیانی و فاش می بینم
درخشش تو به عالم به هر کجا پیداست
تو ماه شام خموشان شهر غمهایی
تو چلچراغ نگاهی که دیده ات گویاست
تو در محبت و نیکی زبانزدی هرجا
ورحمت تو به هرجا چو جاری دریاست
به هر کجا که روی غم گریزد از آنجا
مرام و مسلک تو در، زُدودن غمهاست
ز دست بخشش تو آشیانه می گیرند
کبوتران غریبی که اوجشان بالاست
تو معنی کَرم و لطف و مهرِجانانی
که از عنایتت انبوه مِهر هم پیداست
رفیق هستی ویکدل وخوب می دانم
دلِ عزیز تو در راه عشق بی همتاست
به بی قراری دلها به وقت درد وغمان
امید بخشیِ  تو خود قرار این دلهاست
گشای چشم سر خود ببین که در اندوه
نمانده چشم کسی که زعاشقی بیناست
از آن جمال قشنگت غم جهان دور است
نگو که غرق  غمی  ادعای تو بیجاست
تمام خلق جهان دیدگان به راه تواند
بیا تو دست فشان گر چه زنگ بر دلهاست
قیام  کن  تو  ز نو  انقلاب  کن  از  نو
که در تلاطم دریا سُکون چنان رویاست
تو خود بهشت شناسی، بهشت را دریاب
که آدمی چقدر بی تو در پی حَوّاست


علیرضا ناظمی ۹۸-۱۰-۱۹ ۰ ۰ ۳۲۷

علیرضا ناظمی ۹۸-۱۰-۱۹ ۰ ۰ ۳۲۷


۱ ۲ ۳ ۴ ۵

شعرهای علیرضا ناظمی

اشعار و سروده های پارسی شاعر علیرضا ناظمی(ناظم)