از تو مینویسم از عطر گلهای میخک پیچیده در کلاسهای مدرسه از ترنم باران سحر باریده بر…
آمدنت، آغاز بزرگی بود در ازدحام کوچک دنیا، به وسعت یک فریاد بیصدا که در گلویم جاری…
در لحظه ی گذار آفتاب از فراز پنجره، نور خورشید خطی زرین بر نفسِ صبح می کشد…
در رزمایش چشمهای تو تعهدی بود که به ماندن مجابم میکرد و پای رفتن را از من…
شامِ غریبی که با خودش ضجهی هزاران فریاد آورد… این بار پیامبرِشهادت، زنی است که رسول واژگان…
غزه را دیدم، که در کفی از خاکستر، دانههای آفتاب را میکاشت؛ و بر سقف هر ویرانه،…
غزه را صدا میزنم، و پاسخم را از شکاف دیوارهای فروریخته میشنوم؛ پاسخم را از خانههای خالی…
پرندهای پس از زادنم، پرید و من تبدیل شدم از انسان به پرواز و اکنون مردی خوشبختم…
موجها در بیقراریشان او را صدا میزنند و دلتنگی آب میشود در انحنای تنِ سنگها صدای پای…
