در لحظه ی‌ گذار آفتاب

از فراز پنجره،

نور خورشید

خطی زرین بر نفسِ صبح می کشد

تا از رد نگاه‌های تو

بر جبین فاصله‌ها

نسیمی از بخار صبحگاهی بنشیند

حالا که در پرتو نوازش نور،

همچون مهربانی ناگهان تو

که در فضای همدلی اتاق ساطع شد،

بشقاب میوه

روی میزِ گرد،

عطشم را برای داشتن تو بیشتر میکند؛

شبیه عصاره‌ای از طلوع

که در سکوت،

چشمانت را

به تاراج نگاهی ناز می‌کشد

در ساعت‌هایی که مدام دقایق

تو را به خود می‌خوانند،

و تیک‌تاک قلب زمان

بر مدار نگاه مشترک‌مان

لحظه‌ها را رهپوست

تا با هم قسمت کنیم،

دور از چشم حسرت‌های گذشته،

تازگی شیرین نوری را

که سبب‌ساز رستن دوباره‌ی‌ماست

در غربت همدلی،

پنجره‌ها همچنان باز است…

و آفتاب

سایه‌های ما را یکی کرده است

بر ضمیر این صبح آرام؛

مثل دو نقش بی‌فاصله

از من و تو

ترسیم‌شده

در روشنایی بی‌پایان زندگی

#علیرضا_ناظمی

6

برچسب گذاری شده در: