شاید این نوشته پیک سروش مهربانی باشد از رهگذی که ذره ذره در کنار گذر مهربانی چتر به دست سایه پیشکش نگاه عابری می کند که سالهاست آفتاب سوزنده تنش را می آزارد در چگالی امید این روزها بهارانه ای وزید رمنده از جبر…
گاهی از آغاز آدمی تنهاست وآشیانه هرجا بگیرد همدمی نخواهد داشت اصلا عادت می کند به تنهایی حتی زمانی که بارانِ سختی می بارد واندوه عمیق ِ جلوه گری کالبدش را می آزارد باز تنهایی تنها به سراغش می آید وچقدر باعث غبطه است …
این روزها چقدر دیر به آینه سرمی زنی فراموش کرده ای خودت را مرا به تماشا برخیز از هیأت خانه نشینت به درآ از دوردست ها دست مرا بگیر غم را حاشا کن به دشمنی از حقدهایت حرف نزن رجز ِ غمناله نخوان درد را…
عشق لباسی ت به قامت تو با رنگ دلخواهت چه تن پوش برازنده ای #علیرضا_ناظمی 1
پاییز نیامده قصد رفتن دارد در حیرانی برگ ها وبهت ناباورانه ی درختان و رد پای تو که تا یک قدمی من آمده ای آمده ای تا از پناه نیمکت بلندم کنی دوباره پا بگیرد دلواپسی هایم دوباره بجوشد شعر از دل کیف دستی…
به سوی من دستی دراز است همراه دسته گلی که آمیزش عقل ودل می کند ورکاب در رکاب احساس انداخته در ذهن ناشکیب دنیا را گلستان نشان می دهد من از اسب زمان پیاده می شوم در هیأتی از لبخند دستهایت را می فشارم وگلها…
از راه دوری آمدم از فرسنگ ها فاصله وبرایت قلبی آوردم که لبریز است از احساس وتو مرا در رج به رج سطور دستهایت مثل واژه ای پناه دادی پروانه وار، شعر شدم در مسیر ِسیر ِتماشایت به دور از آشفتگی های حواسم بالغ شدم…
نزدیکتر از من به من دراستعاره های مصرحه ی شعرهایم جا خوش کرده واژه های نامش دستهایش تبلور احساسند با ریشه های عمیقی از جنس مهربانی نزدیک است به من از من به من نزدیکتر #علیرضا_ناظمی 2
“ببین چگونه ام این روزها “ شبیهم به قار قار کلاغی که به ته خط رسیده باشد رسیده ام به انجماد سرد خاطره با پاهایی لگد پران ودستهایی پراز دسیسه ذهنی مملو از عذر و وسوسه با کارنامه ای خانمانسوز و چشمهایی جا مانده در…
اتوبوس ؛ایستاد اتوبوس ؛ حرکت کرد ومن هنوز چشم به راه مسافری نیامده هستم صبحگاهان عصرها وعابران نمی فهمند مرا ونمی فهمند انتظار را!! #علیرضا_ناظمی 1