از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایههای بیصدا و در نگاه بغضآلود من گلههای اسب، شیههکشان ممتد،…
نوشته هایی برای تو
چابکتراز همیشه در فراخوان آینهها، پنجره دستهایش را گشود و برای فوارههای حوض، به پاس همدلی، آوای…
گریختیم از هر چه درد و پیوستیم به حاشیهی ساکت شهر، به درختان و درنفسکشِ سالیانِ دورِ…
گریههایم از پردهها خجالت میکشند، چشمانم،آشفتهسر، در گذرِخاطرهها سرک میکشند ردّپای او در ذهنم جاریست از کنار…
ما دستهایمان را به الفتِ شب گره زدیم و تاریکی را در هذیانِ پنجرهها شکافتیم به استقبال…
باتو اُنسیدارم مشفقانه ازسالهای بسیار دور که نامتو را درکتابها خوانده ام کسی چه می داند شایدطلسم…
سَرَم پایین است شبیه تاکی که از برگهای زردش خجالت میکشد نمیخواهم دستهایم را به رهنِ آفتاب…
بازمیکنم چشمهایم را رو به کوچهی اصالت ودر پاهایباد رد جادهی آرامش را سرک میکشم درهمهمه ی…
حیران درکشاکش روزهایدرد برمی خیزم ازبستر واژه ها بادی ازسمت نیستان می وزد ومن دراستغاثه ی بارانیکهنیست…
جاده ها لبریزند از مه وتنهایی مثل خوره به جانم افتاده است دلخورم از خودم ازشعرهایی که…
