قفسی دلگیر است بی تو برایم این شهر صبحگاهان چون پرنده ی دربند ظهرگاهان چون آفتاب در محاق شامگاهان چون اسیر در غربت ایستاده در تماشا شامگاه را درنظاره ام امشب و هر شب شبیه مغروقی در موج وجب به وجب خاطره را راستی…
ممنوع بودی برایم مانند همه ی چیزهای خوب دیگر شبیه قند شبیه عطر شبیه حلقه ی طلا شبیه حس یک همراهی شبیه … شبیه نکته های توضیح المسائل وحالا من به حس گناه نابخشوده ای مکرر ؛ با خودم درگیرم : که این رسم مسلمانی…
می آیم از دل ستاره ها سربه زیر با قامتی افراشته و کوله باری از ستاره به دوش تا کهکشانی از مهر پیشکش نگاهت کنم وقتی به قاب چشمان من زل می زنی ومن به قدر یک آه طاقت دوریت را ندارم… #علیرضا_ناظمی 1
صدای تو تنها یادگاری من در برهوت نداشتن توست من آنرا با تمام عاشقانه های دنیا عوض نمی کنم #علیرضا_ناظمی 1
به ساحت زمین چنگ می زنیم آنگونه که رگبار هیچ دردی در فصل اغمای اشک ولبخند سو سو نزند به ساحت زمین آیه های درد می خوانیم تا بازتاب دموکراسی آینه ها رشک تلفیقی آب باشد و انبوه عاشقانه ای که سرآغاز یک رستاخیر ابدی…
سلوکی عاشقانه در بازتاب فوران فواره ها همراه، وفور سایه سار درختان شانه به شانه محو تماشای شور شیدایی در زلال جاری زنده رود عطشناک میان همهمه ی همه ی رهگذران جنونی معجونی و سور سرگردانی سبزه ها در سوسوی دیده غلغله ای آشوبی وتمنایی…