برای بستن ESC را فشار دهید

0 8
1
علیرضا ناظمی

از کوچه ها بوی باروت می آمد من به تو، قهوه تعارف کردم چشمت را خون فرا گرفته بود وتو تنها با لبخندی تصنعی خوشحالم کردی چه خوب رسم رفاقت بلدی از پهلویت خنجر کشیدی ناگفته دردهایت پیدا شدند واژه های من امّا ،گریستند تو…

0 5
1
علیرضا ناظمی

جاری لحظه‌ی دیدار کجاست من به آن شوردمادم که دراندیشه هجران تو دلتنگ شود بیش وکم حس حسادت دارم غبطه ای از سر شیوایی آغاز کلام غصه ای، دغدغه ای دائم و هر روز و مدام  وچه تصویر عجیبی ست قلم راوی هجران تو باشد…

0 8
1
علیرضا ناظمی

آشفته حالم از این برزخ از این کوه درد که درحصاری از اندوه تورا درآغوش کشیده است وچه غمگنانه ذهن تو را درهم ریخته است دلخون نباش که چون کوهی سترگ دراین آزرده حالی ، تو را  به قصد رهایی از بند همراهم به همراهی…