از کوچه ها بوی باروت می آمد من به تو، قهوه تعارف کردم چشمت را خون فرا گرفته بود وتو تنها با لبخندی تصنعی خوشحالم کردی چه خوب رسم رفاقت بلدی از پهلویت خنجر کشیدی ناگفته دردهایت پیدا شدند واژه های من امّا ،گریستند تو…
جاری لحظهی دیدار کجاست من به آن شوردمادم که دراندیشه هجران تو دلتنگ شود بیش وکم حس حسادت دارم غبطه ای از سر شیوایی آغاز کلام غصه ای، دغدغه ای دائم و هر روز و مدام وچه تصویر عجیبی ست قلم راوی هجران تو باشد…
آشفته حالم از این برزخ از این کوه درد که درحصاری از اندوه تورا درآغوش کشیده است وچه غمگنانه ذهن تو را درهم ریخته است دلخون نباش که چون کوهی سترگ دراین آزرده حالی ، تو را به قصد رهایی از بند همراهم به همراهی…
درامتداد باز کوچه تصنیفی از بهاربود آمدنت صبحی شبیه به جاری زلال نور چون کوه استوار چون سرو سراپا سبز چون آهو خرامان چون آتش سوزنده واز دامن ما صبر بردی وقرار را #علیرضا_ناظمی 1
ترجمان واژه های ملیحی در کوک تکلم سطرها که نگاه ها ی خیره آبستن زیبایی تو می شوند ترنه هایت را گوشه چارقد جا می دهی واز ما دل می بری وقرار #علیرضا_ناظمی 2
در هوایت پرواز قصه قشنگی ست ابری لاژوردی دلخواه تو هجوم سایه ها تپش شادمانه قلبها در حصار تن شور انبوهی شاعرانه وسهم من از بودن تو در قرار بیقراری چشمها #علیرضا_ناظمی 1