برای بستن ESC را فشار دهید

0 122
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

هنوز هم در تداوم دوستی با شعرهایی وسوسه‌انگیز از درخت‌ها فاصله می‌گیرم با کلماتی که بوی زیتون می‌دهند هم‌آغوش می‌شوم و در پاییز، قدم‌زنان پلک‌های پنجره‌ها را می‌بندم برای رفتن به خواب زمستانی وقتی هنوز کلمات بوی تو را می‌دهند و غروب،فاصله‌ای بین ما نمی‌اندازد…

0 120
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

سحرگاهان خواهم آمد؛ تا از دورترین نقطه‌ی افق، برایت طبقی از شعر بیاورم خواهم آمد، تا پرده‌های کرکره را کنار بزنم و پنجره‌های بسته را به روی درختانِ شهر بگشایم روبه‌روی باد خواهم ایستاد و به هر نسیمی که می‌وزد راز سبزِ رویش را خواهم…

0 117
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

نشستیم و دست شستیم از هر چه تقدیر در سکوت گنجشک‌ها، فریاد زدیم، هوارکشیدیم و مِن‌مِن‌کنان از چهارصد و اندی سال پیش گفتیم؛ از ذهن خلاق پرنده‌ها،  از‌ روزن نور، از انتشار خبر از طعم هلو بر درخت بیداری، از چشمک سیب به جادوی کلمات،…

0 117
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

به سخن لب می‌گشایم: نه دروغی هست، نه فریبی از توبه‌ مهر از تو به لطافت سخن باید گفت و می‌دانم، می‌دانی دل در بازداشت توست، گروگان در حصار دست‌های شاعرت سال‌هاست حسرت داشتنت را به دوش کشیده‌ام و چون گذشته، لب می‌بندم و ترجیح…

0 107
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

گذشته‌ام غاری ست پنهان در دل سنگ‌ها که نمی‌خواهم از آن سال‌های رخوت و درد سخن بگویم و آینده‌ام تویی؛ شبیه درختی که لابه‌لای شاخه‌هایش پرنده‌ای تخم گذاشته به رسم جگرسوز مهربانی، دل از نجابت چشمانت برنمی‌دارم بیا و از وفاداری، پای رؤیاهای سال‌های دور…

0 108
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

هر شب لانه می‌گذارد در چشم‌های من کبوترانه‌ی مهرت و من، آرام… در احساس تردبال‌هایش به خوابی عمیق فرو می‌روم تا صبحگاه برمی‌خیزم هق هق‌کنان، اسیر دام نگاهت و من، دوباره چون قطاری که آرام از کوهستان سرازیر می‌شود به جنگل، می‌میرم و زنده می‌شوم…

0 118
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایه‌های بی‌صدا و در نگاه بغض‌آلود من گله‌های اسب، شیهه‌کشان ممتد، در امتداد افق بی‌صبرانه می‌تاختند گوزنی کورسو در حوالی شعرهایم پرسه می‌زد دُرنایی، طرب می‌خواند برف، تاشانه‌های کوه بالا آمده بود و چله ‌ی‌کلمات، بر تنِ نحیف دشت،…

0 108
2
علیرضا ناظمی
2 دقیقه مطالعه

چابک‌تراز همیشه در فراخوان آینه‌ها، پنجره دست‌هایش را گشود و برای فواره‌های حوض، به پاس همدلی، آوای مهر می‌خواند کوچه با پرستوها آشتی کرده بود سبدی از کلمات به استقبال باران می‌رفتند گل با کبوترها طرح دوستی ریخته بود و نشاط، دست در جیب شلوارش،…

0 120
2
علیرضا ناظمی
2 دقیقه مطالعه

گریختیم از هر چه درد  و پیوستیم به حاشیه‌ی ساکت شهر، به درختان و درنفس‌‌کشِ سالیانِ دورِ زیستن، ماندیم و دیگر برنگشتیم حتی برای یک نگاه، از پشت سر تا شهر را نظاره کنیم ما پیشتر از این، پیش از آنکه‌زندگی را بفهمیم، تنها زنده…