آغوش وا می کنم به روی تنهاییش درآذری که قرارمان بود در پاییزی که وعده داده بودم #علیرضا_ناظمی 2
هرشب به خوابهای من سرک می کشد آغوش ِ باز ِ خیال دلکش تو ومن مشتاقی مهجور خزیده به کنجی از غم جان تازه ای می گیرد وجودم به آمدنت … شبم نورافشان می شود چشمهایم بارانی وشعرهایم چه قرار تازه ای می گیرند از…
چه سرنوشت غریبی داشتیم تا آمدیم مهر را درک کنیم پاییز آمدو به جانمان آذر زد برگ ریزان شد باغ به تاراج رفت تو رفتی وهنوز در من دردهجران تو بیداد می کند #علیرضا_ناظمی 2
پرسه درهوای بیقرار ییلاق رشک من درهوای تو وثانیه هایی که همنفس با تو نفس می کشم در هوای دلبیقراری #علیرضا_ناظمی 2
نوک این قلم را از گلوی واژه های من بیرون بکشید قسم به بی گناهی واژه ها وهیهات از جبر زمانه که پای هر استرسی را به شعر بازمی کند دردمندم شبیه آن دخترک روستایی که با عصا از درخت انار می چیند من…
نفس می کشد دستهایم بارانت را این روزها چقدر مثل درخت، برگریزی چقدر شاخه هایت بوی انار می دهد و چقدر مثل پاییز هوس بستنی داریم ما؛ پیوندی عمیق و عاشقانه با شعر و پیمانی با بهار، نوروز و دستهای با سخاوت آسمان #علیرضا_ناظمی 2
زمستان آشنای دوری نیست که آمدنش ناشناس اتفاق بیفتد زنی ست با لباس حریرسپیدی به تن که آمده است رویاهای مرا بارور کند #علیرضا_ناظمی 2
بگذار بباریم بی امان شبیه روزهای بارانی تا آغوشهایمان بوی نم بگیرد ولبخندهایمان تاول بزند بگذار حمله کنند واژه ها به جان سطرها واسب های احساس مان زین شوند حالا که پرده های خجالت را کنار زدیم وجهان بکام شاعرهاست #علیرضا_ناظمی 2
باغ انار شیربهای خوبی های توست در ازدحام پنجره های روبه زندگی حالا که نقش مقدس آدمیت را در نخستین سلول های روشنایی معنا کردی واز دهانت کلمه ها می تابند به سطرهای دفترم بگذار عطر لباس هایت نیز درجانم جاری شود ومن جان بگیرم…
شعر دست مرا گرفت “آمده بودم که بروم “ وهنوز چشمهای تو را که بیاد می آورم خواب قیلوله ام می پرد در قلبم پروانه ها به صف می شوند برلبانم عروج واژه ها خودنمایی می کند تو ” آمده بودی که بمانی “ وچقدر…