در من چه آتشی نهفته دامنت که تبسم جاری خیالهایت به بستر هر شبم تندبادی می افکند از امید با امید به وقت امید تا شعله های اشتیاق من چاروق به سر دوشادوش درد شانه به سر بکشد آه های … آهسته ات را نگفته…
سهم ما از زندگی همین شاعر شدن بود برای من تنها تو ماندی میان خیل واژه های درگذر ودوستان رهگذر وحالا ما دونفر مانده ایم دلخوش به فصل های رویش به روزهای وصل به روزهای خوب زندگی #علیرضا_ناظمی 5
تو رفتی که برگردی من خیلی وقت است برگشته ام مثل موسی از نیل مثل یوسف از مصر مثل پرستو از سفر مثل کشتی از دریا وتو تا بیایی قندیل ذهن چشم انتظارم آب شده بگو چند فصل دیگر چشم انتظار واژه هایت باشم وترنم…