دست دردست هم باران را رصد می کنیم با چترهایی لبریز مهر وگام هایی که ما را به آنسوی جاده های پر رمز و راز رهنمون است دیده در باران می شوییم برای گل ها آرزوی سلامتی می کنیم به درختان سلام می دهیم وپنجره…
بوی پیراهن تو را دوست دارم آن عطر بی مانند وچقدر حریصانه دل به دلش می دهم وقتی باید تلاش کنم تا بیشتر ازقبل تو را داشته باشم تبعیدم نکن به عزلتی که درآن بوی نا شهر را فرا گرفته بگذار درپناه مهربانی تو بجای…
درخامی بسر شد روزگارمان شبیه چنارها ی کنار خیابان جا مانده از قافله ی جاده ودر شهر ، زمستان بیدادگرانه پرسه می زند حوالی سرانگشتانمان مرا ببخش که دستانی را که به سمتت دراز کرده ام سرد است این خاصیت این روزهای لبریز سرماست ولی…