در تنگاهای زمانه در خلوتی لبریز آرامش آمدی وخنکای دلم شدی دغدغه را از کالبدم دور کردی…
خاتون من خاتون هزار پنجره ی نگاه من خاتون لحظه لحظه ی خاطراتم طلوع کن از مشرق …
رها در پرنیان خیال رهیده از غمها رمیده از هرچه اندوه آشیانه بناکرده ای در سرخوشی های…
من به تو فکر می کنم تو به دلتنگی هایت وهر دویمان به راز گل سرخ به…
از من به من نزدیکتر است مثل سایه سالهاست غم در یقه لباس من جا خوش کرده…
پاییز در حصار دستهای زمستان جایی میان سرما خانه کرده بود بهار را صدا می زد…