می پندارم دوست داشنت بود که مرا از تو دور کرد دورشدم دور دور تا در دور…
به اقبال بلند تو غبطه می خورم زنی شاعر با موهای بلند که در پیچ سرکوچه خانه…
به تو فکر می کنم به آخرین حرفی که زدی و آخرین حرفی که زدم به تکانش…
می دوزم گلهای اشتیاق را خرامان خرامان برقاب پریشان دامنم تا التماس چشمهایم را در حسرت تماشایت…
دلم که می گیرد وچنگ می زند انگشتانم دلتنگی را با حس غرور همیشگی ام به مجازی…
در زنجره اشکبارانِ دلشوره های مدام بی گمانه های شور بی گمانه های آه بی گمانه های…
دور دستهای خیال نبض نشاط سور چشمهای تو درتماشای تک درخت حاشیه تپه منظره ی تماشایی شهر…
مکاشفه ی من حوالی شامگاه در آنسوی این عرصه ی خاکی جایی دورتر از خیال آشفته ی…
ماه درو می کنم در زلالی شوقی لبریز آه های حسرتبار از چشمهای تو ای مسافر مهتابیِ…
