یک گل ، صد گل ، صدها گل
توآمده بودی با دسته گلی دردست
زمین وزمان را بهم دوختی
چشم ها مات حضور تو
اندیشه درتمنای درک وجودت
ومن که محتاط
نفس می کشیدم
در هوای تو
گیسو به باد سپرده بودی
روسری بسته به دامنش
ودست من که
نقش نگین وجودت را
عاشقانه شعر می کرد
مثل هر چهارشنبه قبل از ظهر
#علیرضا_ناظمی
نمایش دیدگاه ها