دستهایم را
به تاکهای سرِ خیابان زنجیر کنید،
بگذارید نفس بکشم آزادی را
در هوای او؛
او که دامن به مهرش دارند
واژههایم،
و خجالت نمیکشم
که بگویم دوستش دارم.
شوریدهام
از هر چه غیر اوست،
و در لالایی کاجها که دکان دروغاند،
پناه میبرم به جنگل،
به درختان بلوط زاگرس،
به درختان گردوی باغهای تلقین،
به صنوبرهای بلوار،
به خانهی آخرین خوانِ چشمهایش،
به آخرین حبهی انگور افتاده از درخت؛
تا مگر شبی،
دور از خواهش همیشگی،
دست در باور پاییز،
قویِ مهاجرِ قصههایم را بغل کنم
با آرامشی توأمان
و نگاهی گرم،
بی آن که عشق را کتمان کنم
و با دستمال مرطوب،
اشکهای همیشگیام را پاک کنم.
نه.
من میخواهم صادق باشم.
چشمهایم که به من دروغ نمیگویند،
چشمهایش
این اشکها را باور دارند.
دروغ دلش را میشکند.
#علیرضا_ناظمی
نمایش دیدگاه ها



