از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایههای بیصدا و در نگاه بغضآلود من گلههای اسب، شیههکشان ممتد،…
چابکتراز همیشه در فراخوان آینهها، پنجره دستهایش را گشود و برای فوارههای حوض، به پاس همدلی، آوای…
گریختیم از هر چه درد و پیوستیم به حاشیهی ساکت شهر، به درختان و درنفسکشِ سالیانِ دورِ…
گریههایم از پردهها خجالت میکشند، چشمانم،آشفتهسر، در گذرِخاطرهها سرک میکشند ردّپای او در ذهنم جاریست از کنار…
ما دستهایمان را به الفتِ شب گره زدیم و تاریکی را در هذیانِ پنجرهها شکافتیم به استقبال…
