من تو را می فهمم آنچنان که دریا ؛ ماهی ها را آسمان ؛ ستاره ها را شعر ؛ واژه ها را و پاییز ؛ مرا شعر را باران را و دوست داشتنت را … #علیرضا_ناظمی 6
دلم که می گیرد قرارم را می گذارم برای گریهی روی شانه هایت به یاد آن دم که دستانت را —چون برگهای قرآن— میبوسیدم و میگذاشتم بر چشمانِ تشنهام —آه! چه شبهایی که… دلم که میگیرد خاطراتم را می دوزم به خلسهی خلوت تو به…
آمدهای تا خانهی ویرانِ مرا درهم بپاشی از این آشفته که دیگر هیچ نمانده— و ببریهستی مرا که تهیستازهرامیدی شکایت دارم ؛ اما از کِه؟ نمی دانم؟ و تنها در این تنهاییِ بیپایان به شِکوِه فریاد می زنم آمدهای تابِرُبایی آخرین ذرّهی آرامش را هم…
درکشف لایه های عمیق شعر به تو رسیدم با دستهایی از گلدانِ سخن برآمده غنچههای نمکین واژهها بارور شدند به میوههای تابستان به شورِ شیرینِ شهد ِتوتفرنگی دستهایم با آغوش تو چون شاخه های سبز درخاک عشق ریشه دواند من با شعر مأنوس شدم و…
بخاطر تو با پالتوی آبی نقره ای آمده بودم گرم تماشا بیاد آن عصردلخواه که گره خورد عاطفهیمان درچند صد متری مترو نگاه رهگذران ریگ خیس پیاده روبود من شیفته ی آن سلیقهات در پیچ وخمِ مدرنیته تو … با قامتی از جنسِ سنت…
در حافظه ی من… ردِّ پای تو، سه خط شعر و برگههای کاهی رنگ پریده ای همچون شبنمی بر لبهی فراموشی می رقصند لبخندهایم چون برگهای پاییزی از سر انگشتانم خروشان می چکند و در سطرهای آغوش بی پایانِ تو آرام میگیرند… دستهایت مثل…
