تو از دلتنگی نوشتی و من درخت بیبرگی شدم که آمالش را بادهای خزان به آشیانهی کلمات پرندگان غریب برد ببخش؛ ریشههایم حتی نمیتوانند به خاک خاطراتت برسند چمدان عذر خواهیگشوده شرمسارم که!! دستم نمی رسد برای باغبانی…
شب، پناه گرفته در سکوت پا میگذارم به خوابهایت آنگاه که بر حاشیهی مبل برلاله ی گوش دقایق —شاخههای شکستهی شب— گردن میسپارند به لرزههای باد… من با مَداد بیقرارم بر پوستهی سپید توری تن تو گلهای آبی تشنهای را میکارم در خاکی که…
صدایت را میشنوم صدای تو خوب است من به باور گلهای سرخ ایمان دارم و به بق بقویِ قُمریهای عاشق اعتمادی راسخ من میفهمم شاخههای تاک را که چگونه، مستانه با آغوشِ دیوار پیوند جاودان میبندند دیشب ماه به خانه ما آمد و از پشت…
در تپشِ شب پشت پنجرهی بیدارِ آسمان به تماشا میایستم حیاط، جامِ بلورینِ مهتاب را سر میکشد و آبپاشِ خموش رقصِ قطرات را بر گیسوی خاک مینوازد… باغچه که تختخوابِ سبزش را گشوده است با بالشی از شکوفههای یاس و عطرِ شالودهی خاطرات مستیام میبخشد…
یکصدا با من همنوا با ضربانِ باران؛ هر واژه قطرهای ست بر پنجرهی انتظار از تو میگوید: قلبم، طبلِ شبست و زمان در شکستنِ آینههای بیکرانت مُهری زد ثانیهها، جویباری اند در زلالِ سکوتِ زمین؛ من با بالِ بیقرارِ روزها پر میزنم تا آسمانِ بودنِ…
خِفْت خِفْت بالا آمده تمام حِقدهای در مدفن سینه ات از سُرفه های مدام بگو تقاس کدامین باغبان ابله را میدهی وقتی پاهایت در آبلهی پلکان دارها هر روز تاوان نگرانی گرانیِ ابریشمی ست که از شانههای فرسودهی درختان میبارد…
