در خلوت ِ حسِ لمسِ نگاهت در آمیزشِ چشمها دکلمههای دوستداشتنت لببسته میگریند در سرودی برای رستاخیز و بانگی از سکوت برای اشارههای همیشگی بلوغ همنفسی ،مثلنسیمی در سحر و تکرارِ خواهش هایدستانم در عطرِ جاری گیسویت تازه به تازه اگر بخواهی! خواهم گفت :…
درد شاید، همین تکرارِ واژهها باشد بر بستر سپیدِ سطرها آنگاه که همه پنجرهها در آغوشِ شرجیِ چشمانت هراسان میسوزند… درد شاید، شانههای زنی باشد زیر سایهی پسلرزههای زندگی در چادرِ امداد، میان شعرهای آواره که باد میبرد… درد شاید چهرهی پژمردهی کودکی باشد…
به تو شبخوش میگویم با فانوسی که در دستانم میلرزد اما بادِ سحر پروانهی دلم را به سویت پر میدهد……
همراهت هستم… تا خورشیدِ پلکهایت دوان دوان هر صبح از گذرگاهِ ریشهها بدمد در روز تا باور کنی؛ شگفتی جهان را از پنجره های رو به روشنی وبفهمی که این خاکِ نمناک هنوز گرمایِ تخممرغِ آفتاب خورده را در سینه دارد بگستران در تنم این…
پشت ابرِ نگاهت، دستم رو شده است… بگو؛ بر فراز کدام سجادهی اشک چشمانِ بیواژهام اینگونه بیصدا فرود میآیند؟ پیشانی اشتیاقم را ببین چگونه بال میزند در هوایِ تسبیحِ معنا با قامتی از رکوعِ آتش و درختانی که وضوی باد را بر پوستِ ثانیهها مینویسند……
به تو دلبستهام… مثل سروی که سرود ممنوعهیخیال درباغ شعرهایش ریشه دوانده و لبریز است چشمانش از شرمِ حوا پیش از چیدنِ سیبِ معرفت درگلستان زندگی بیا! دستانم را بگیر مرا به حریمِ سکوتهای عاشقانهی سحرگاهی ببر جایی که بویکهنهیملال از دامنِ زمانه میریزد واژه…
