گذشتهام غاری ست پنهان در دل سنگها که نمیخواهم از آن سالهای رخوت و درد سخن بگویم و آیندهام تویی؛ شبیه درختی که لابهلای شاخههایش پرندهای تخم گذاشته به رسم جگرسوز مهربانی، دل از نجابت چشمانت برنمیدارم بیا و از وفاداری، پای رؤیاهای سالهای دور…
برتن تنپوشی ست از تو… برتنپوش ردی ست از تو و اینها کفایت نمیکند: “جانم باش!” #علیرضا_ناظمی 5
هر شب لانه میگذارد در چشمهای من کبوترانهی مهرت و من، آرام… در احساس تردبالهایش به خوابی عمیق فرو میروم تا صبحگاه برمیخیزم هق هقکنان، اسیر دام نگاهت و من، دوباره چون قطاری که آرام از کوهستان سرازیر میشود به جنگل، میمیرم و زنده میشوم…
از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایههای بیصدا و در نگاه بغضآلود من گلههای اسب، شیههکشان ممتد، در امتداد افق بیصبرانه میتاختند گوزنی کورسو در حوالی شعرهایم پرسه میزد دُرنایی، طرب میخواند برف، تاشانههای کوه بالا آمده بود و چله یکلمات، بر تنِ نحیف دشت،…
چابکتراز همیشه در فراخوان آینهها، پنجره دستهایش را گشود و برای فوارههای حوض، به پاس همدلی، آوای مهر میخواند کوچه با پرستوها آشتی کرده بود سبدی از کلمات به استقبال باران میرفتند گل با کبوترها طرح دوستی ریخته بود و نشاط، دست در جیب شلوارش،…
گریختیم از هر چه درد و پیوستیم به حاشیهی ساکت شهر، به درختان و درنفسکشِ سالیانِ دورِ زیستن، ماندیم و دیگر برنگشتیم حتی برای یک نگاه، از پشت سر تا شهر را نظاره کنیم ما پیشتر از این، پیش از آنکهزندگی را بفهمیم، تنها زنده…
