از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایههای بیصدا و در نگاه بغضآلود من گلههای اسب، شیههکشان ممتد، در امتداد افق بیصبرانه میتاختند گوزنی کورسو در حوالی شعرهایم پرسه میزد دُرنایی، طرب میخواند برف، تاشانههای کوه بالا آمده بود و چله یکلمات، بر تنِ نحیف دشت،…
چابکتراز همیشه در فراخوان آینهها، پنجره دستهایش را گشود و برای فوارههای حوض، به پاس همدلی، آوای مهر میخواند کوچه با پرستوها آشتی کرده بود سبدی از کلمات به استقبال باران میرفتند گل با کبوترها طرح دوستی ریخته بود و نشاط، دست در جیب شلوارش،…
گریختیم از هر چه درد و پیوستیم به حاشیهی ساکت شهر، به درختان و درنفسکشِ سالیانِ دورِ زیستن، ماندیم و دیگر برنگشتیم حتی برای یک نگاه، از پشت سر تا شهر را نظاره کنیم ما پیشتر از این، پیش از آنکهزندگی را بفهمیم، تنها زنده…
