دستهای ما راویان نشاطند که به هم رسیدهاند با کلی خاطره: از درشکههای قدیمی و اسبهای زینشده تا عمق روایتِشهری نو از دوچرخه تا ماشینهای روز ما مسافرانی پناهنده به شب گاهوبیگاه با نوستالژیهایمان قدم میزنیم زیر درختهای نارونش و میایستیم لحظهها برای شمردن خودرودهای…
فردا، روزی سرد خواهد بود و سنگین از ارتعاش پاییزی درختان و هوای کوچهی ما لبریز خواهد بود از دوردستهای فاصله شبها ترسناکتر خواهند شد و ستارهها دیگر نخواهند رقصید ماه دیگر حوصلهی زایش نور ندارد و تگرگ،در کام آسمان ریشه میدواند مهتاب چارقد صبر…
حرفها در دهانم نمیچرخید زبانم را گویی… و سرانگشتانم بودند که راوی قصه شدند از آسمان، تندباد وزید و من نوازش باد را از پشت دریچهی کولر دیدم تماشایی بود: رقص پردهها در آغوش خیالانگیز وسوسه و علائم هشداردهنده پس از آن که به ملاطفتی…
