در مزرعهیرویاهایم خوابی دیدم لبریز از تو به دور از غوغای مترسکان و جار کلاغها در ناگهانیک اتفاقی که سهم بیقرارمان نگاهی تازه است از روزن از نور بیهیچ تشویشی و میدانم که فردا… و فرداها… از آن ماست! #علیرضا_ناظمی 5
می خواهم به چشمهای تو برگردم به فصل کوچ پرستوهایی که هنوز برنگشتهاند می خواهم شبیه قایقی گمکرده راه در شانههای رود جاری محبتت پهنهبگیرم میخواهم برخلاف عقربههای ساعت شنا کنم ودرآب شیرجه بزنم وبرای ماندنت نقشهها بکشم ولو اینکه با من بگویی: دیوانه گاهگاهی…
در رکابِ حوصله با روسری سبزی از جنس عاطفه بهار را به خانهی پاییز آوردی و من در پرتگاه زمان ایستاده در فقدانی عظیم در صف خزان پا از جادهی فاصله کشیدم تا در تبعید واژهها شاهد رؤیتِ رویت باشم اشک موسیقی احساس شد و…
