به رودخانهای میمانی که در گذرگاه زمان پلی چوبی را عاشق خود کرد شبیهی به درختی که آخرین پرنده،شیدایش شده بود و نگاهت بیداری دو حس متضاد است: گاهی لبخند گاهی اشک و من در ترکیب این دو حس شبیهم به آدمی که در مه…
از باران گفتگوها داشتیم و نمیدانستیم چه چیزی پنهان است در صدایش وقتی قنداقهی درد به دست آب و جارو میکرد کوچه را به هوای التیام سالهاست ما باران را نفهمیدهایم در خلوت هیچ شب وسوسهانگیزی که سر در چاه تاریکی اشک میریزد در گلویش…
تمام شادی مرا به دنیا آوردهاند چشمهای قشنگت این میهمان واژهواژهی شعرهایم وقتی کلمات بوی تو را میدهند و نور فانوس شعر به دشت شب لشکرکشی میکند وقتی پرنده بغض میشود و طنین صدای آهوانِ بیانت میپیچد در خاطرههای ناآرام من و من، همچون کودکی…
