برای بستن ESC را فشار دهید

0 127
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

به رودخانه‌ای می‌مانی که در گذرگاه زمان پلی چوبی را عاشق خود کرد شبیهی به درختی که آخرین پرنده،شیدایش شده بود و نگاهت بیداری دو حس متضاد است: گاهی لبخند گاهی اشک و من در ترکیب این دو حس شبیهم به آدمی که در مه…

0 124
2
علیرضا ناظمی
2 دقیقه مطالعه

از باران گفتگوها داشتیم و نمی‌دانستیم چه چیزی پنهان است در صدایش وقتی قنداقه‌ی درد به دست آب و جارو می‌کرد کوچه را به هوای التیام سال‌هاست ما باران را نفهمیده‌ایم در خلوت هیچ شب وسوسه‌انگیزی که سر در چاه تاریکی اشک می‌ریزد در گلویش…

0 123
1
علیرضا ناظمی
1 دقیقه مطالعه

تمام شادی مرا به دنیا آورده‌اند چشم‌های قشنگت این میهمان واژه‌واژه‌ی شعرهایم وقتی کلمات بوی تو را می‌دهند و نور فانوس شعر به دشت شب لشکرکشی می‌کند وقتی پرنده بغض می‌شود و طنین صدای آهوانِ بیانت می‌پیچد در خاطره‌های ناآرام من و من، همچون کودکی…