چند ماه مانده تا به زمستان برسیم تا فصل خوشِ لذت تا آینهبندان مکرر آمدنت از سواحل زیبای دریاهای جنوب از خلیج حوصله به نفسکشِ طبیعتِ بکرِ جنگل در شیب تند خورشید… نمیدانم دقیقاً چند ساعت و چند دقیقهی دیگر چشمانم را به زاویههای دیدنت…
به عقب برمیگردیم: به چهارراه، به چراغ قرمز به فصلِ دروی آی باکلاه! به پاییز چیدن خرمالوهای نارس به کمرکش راه رفتنهایت زیر باران، در خیابان به شباهتت با بهار، به درخششت در هر بامداد، میان دو دویِ انگشتان درختان چنار که پشت شب را…
هنوز هم در تداوم دوستی با شعرهایی وسوسهانگیز از درختها فاصله میگیرم با کلماتی که بوی زیتون میدهند همآغوش میشوم و در پاییز، قدمزنان پلکهای پنجرهها را میبندم برای رفتن به خواب زمستانی وقتی هنوز کلمات بوی تو را میدهند و غروب،فاصلهای بین ما نمیاندازد…
