گذشتهام غاری ست پنهان در دل سنگها که نمیخواهم از آن سالهای رخوت و درد سخن بگویم و آیندهام تویی؛ شبیه درختی که لابهلای شاخههایش پرندهای تخم گذاشته به رسم جگرسوز مهربانی، دل از نجابت چشمانت برنمیدارم بیا و از وفاداری، پای رؤیاهای سالهای دور…
برتن تنپوشی ست از تو… برتنپوش ردی ست از تو و اینها کفایت نمیکند: “جانم باش!” #علیرضا_ناظمی 5
هر شب لانه میگذارد در چشمهای من کبوترانهی مهرت و من، آرام… در احساس تردبالهایش به خوابی عمیق فرو میروم تا صبحگاه برمیخیزم هق هقکنان، اسیر دام نگاهت و من، دوباره چون قطاری که آرام از کوهستان سرازیر میشود به جنگل، میمیرم و زنده میشوم…
