هنوز هم در تداوم دوستی با شعرهایی وسوسهانگیز از درختها فاصله میگیرم با کلماتی که بوی زیتون…
سحرگاهان خواهم آمد؛ تا از دورترین نقطهی افق، برایت طبقی از شعر بیاورم خواهم آمد، تا پردههای…
نشستیم و دست شستیم از هر چه تقدیر در سکوت گنجشکها، فریاد زدیم، هوارکشیدیم و مِنمِنکنان از…
به سخن لب میگشایم: نه دروغی هست، نه فریبی از توبه مهر از تو به لطافت سخن…
گذشتهام غاری ست پنهان در دل سنگها که نمیخواهم از آن سالهای رخوت و درد سخن بگویم…
برتن تنپوشی ست از تو… برتنپوش ردی ست از تو و اینها کفایت نمیکند: “جانم باش!” #علیرضا_ناظمی…
هر شب لانه میگذارد در چشمهای من کبوترانهی مهرت و من، آرام… در احساس تردبالهایش به خوابی…
از نشاط صبحگاه، برخاستم از ازدحام سایههای بیصدا و در نگاه بغضآلود من گلههای اسب، شیههکشان ممتد،…
چابکتراز همیشه در فراخوان آینهها، پنجره دستهایش را گشود و برای فوارههای حوض، به پاس همدلی، آوای…
گریختیم از هر چه درد و پیوستیم به حاشیهی ساکت شهر، به درختان و درنفسکشِ سالیانِ دورِ…
