از تو مینویسم از عطر گلهای میخک پیچیده در کلاسهای مدرسه از ترنم باران سحر باریده بر تن واژههای خستهیشب از تو مینویسم از رزم شبانهی کلمات بر تن نحیف کاغذها از روشنایی نوری فرازآمده در قاب دلانگیز بامداد از تکان خوردن پرچم سهرنگ آزادی…
آمدنت، آغاز بزرگی بود در ازدحام کوچک دنیا، به وسعت یک فریاد بیصدا که در گلویم جاری شد اما همین کافی است: مثل شکفتن غنچهای در سحرگاه جهان، که تمام نغمههای ناشنیدهی وجود را در رگهای زمان طنینانداز میکند #علیرضا_ناظمی 1
در لحظه ی گذار آفتاب از فراز پنجره، نور خورشید خطی زرین بر نفسِ صبح می کشد تا از رد نگاههای تو بر جبین فاصلهها نسیمی از بخار صبحگاهی بنشیند حالا که در پرتو نوازش نور، همچون مهربانی ناگهان تو که در فضای همدلی اتاق…
در رزمایش چشمهای تو تعهدی بود که به ماندن مجابم میکرد و پای رفتن را از من گرفته بود… دیگر خاک معنای دیگری داشت؛ فهمیدم ریشهدواندن یعنی چه و حالا، عمیقِ فکر کردنم به تو مرا به سوختن سوق میدهد. من ریشه در خاکی دارم…
شامِ غریبی که با خودش ضجهی هزاران فریاد آورد… این بار پیامبرِشهادت، زنی است که رسول واژگان عدالتطلبی است و راز کلماتش را میتوان در ردخون برادرانش جست کجاوه برای او از اندوه دشت بلا سنگینتر است و اوست تجلی قرآنی گشوده که آیهآیههایش را…
غزه را دیدم، که در کفی از خاکستر، دانههای آفتاب را میکاشت؛ و بر سقف هر ویرانه، ریشههای ستاره میرویاند غزه را صدا زدم: “ای که با چشمانت باران را از پشت سیمخاردارها فرا میخوانی! ای که با نبض رودخانههای قطعشده نفست میتپد! ای که…
غزه را صدا میزنم، و پاسخم را از شکاف دیوارهای فروریخته میشنوم؛ پاسخم را از خانههای خالی بیسکنه میشنوم؛ پاسخم را از لابلای برگههای شناسنامههایی که صاحبانشان زیر آوار ماندهاند،میشنوم غزه را صدا میزنم، و هر ذره خاکش،نام یک شهید را زمزمه میکند: شهیدی که…
پرندهای پس از زادنم، پرید و من تبدیل شدم از انسان به پرواز و اکنون مردی خوشبختم مردی با آسمانی تماشا و نگاههایی که لبریزند از: پر پرندگی پرواز و این روزها در من نگاهی نو جوانه زده با قامتِ شعر و غروری قجری و…
موجها در بیقراریشان او را صدا میزنند و دلتنگی آب میشود در انحنای تنِ سنگها صدای پای رمزآلود گوشِ ماهیها بر پلکِ شبهای دریا پرسه میزند و موجهای مواج درمینوردند تورِ ساحل را و من، غمگنان با چشمانی اشکریز به خوابِ ماهیها سرک میکشم در…
در مزرعهیرویاهایم خوابی دیدم لبریز از تو به دور از غوغای مترسکان و جار کلاغها در ناگهانیک اتفاقی که سهم بیقرارمان نگاهی تازه است از روزن از نور بیهیچ تشویشی و میدانم که فردا… و فرداها… از آن ماست! #علیرضا_ناظمی 5
